تاريخ : یکشنبه 16 تیر1392 | 6:55 PM | نویسنده : نازنين
قسمت ۱۰

جي ميونگ خنديد و گفت:اينجا يه لباس پوشيده تر دارم.ولي....شايد يه خورده تنگ باشه!!! هي جون اخم كرد و گفت:اول بايد امتحان كنم!!! جي ميونگ يه لباس و شلوار بهش داد. تا هي جون پوشيدشون جي ميونگ زد زير خنده و گفت:خيلي خنده داره شدي!!!!! چون قد هي جون بلندتر بود شلواره واسش شلوارك شده بود و لباسه هم انقدر براش تنگ بود كه نزديك بود پاره بشه! هي جون با عصبانيت سوار ماشين شد و داد زد:از اين بهتر نداري؟؟؟؟؟؟!!!..........سوار شو!!!! جي ميونگ هم رفت يه جايي و لباساشو عوض كرد. و سپس بطرف شهر حركت كردن. رسيدن خونه ي پدر و مادر هي جون... پدرش در رو باز كرد.تا هي جون رو ديد با تعجب گفت:هي جون!!!!! چه بلايي سرت اومده؟؟؟اين چه وضعيه؟؟ هي جون از خجالت سرشو آورد پايين... جي ميونگ نيشخندي زد... پدر هي جون جي ميونگ رو ديد و گفت:ايشون كين؟! هي جون گفت:اون همكلاسيمه پدر.نميخواستم تنها بيام اونو با خودم آوردم. جي ميونگ: سلام ! پدر هي جون:آه بله خيلي خوب كاري كردي!!! بفرماييد داخل!! . جي ميونگ كلي با خانواده ي هي جون صحبت كرد و كاملا باهاشون آشنا شد. قبل از اينكه بخوابه رفت پيش هي جون و گفت: يونا بهم زنگ زد.گفت فردا عصر يه كلاس جبراني بخاطر ديروز برامون گذشتن و حتما بايد بريم!.....گفتم اگه اشكالي نداره بعد از مراسم سريع حركت كنيم و بريم! هي جون كه روي تختش دراز كشيده بود گفت: اه !! خيلي بد شد!!...ميخواستم همه جارو نشونت بدم....كاش ميشد تا پس فردا اينجا باشيم! جي ميونگ لبخند زد و گفت: اگه تو نميتوني بياي من ميتونم خودم برم! هي جون بلند شد و گفت : نه !!!....عمرا اگه بذارم تنها بري!...هر دو با هم ميريم خب؟! جي ميونگ خنديد و گفت:باااشه! سپس رفت تو اتاق خواهر هي جون و خوابيد.(خواهرش 12 سالش بود) . روز بعد... همه واسه ي مراسم آماده شده بود يه جشن خيلي ساده بود موسيقي سنتي...ميوه و شيريني....رقص هاي محلي.... جشن تو يه مكان سرباز  بود.يه استخر بزرگ هم اونجا بود... همه مشغول صحبت بودن... هي جون ديد جي ميونگ تنها نشسته ، رفت طرفش و از پشت چشماشو گرفت... جي ميونگ دستشو گرفت و گفت:هي جون ميدونم تويي! هي جون دستشو برد كنار و با خنده گفت : خب به جز من كي ميتونه باشه؟!! سپس نشست كنارش... جي ميونگ : يكم خسته كنندست!! هي جون : آره!! پدر و مادرم عاشق موسيقي سنتي هستن!!....آه راستش منم هميشه خسته ميشم و علاقه اي به جشناشون ندارم!!! مادر هي جون رفت پيششون و با جي ميونگ گرم گرفت... اونا همشون از جي ميونگ خوششون اومده بود. بعد از مراسم هي جون و جي ميونگ از بقيه خداحافظي كردن و برگشتن سئول. . وقتي رسيدن دانشگاه شين رفت طرف جي ميونگ و گفت: ميشه يه لحظه باهات صحبت كنم؟! جي ميونگ با تعجب گفت:با من؟!.........باشه ! سپس از هي جون خداحافظي كرد و با شين رفت. شين گفت : حواست هست داري چيكار ميكني؟؟!! تو الان دوست دختر مني!!!....وقتي با هي جون ميگردي بقيه فكر بد ميكنن!! جي ميونگ : من اصلا از اين نقش بازي كردن خوشم نمياد!!...من آزادم...من و تو هيچ رابطه اي باهم نداريم!!!پس بيا بازيگر بازي رو تموم كنيم! شين خنديد و گفت : ميدوني چرا دلم نميخواد تمومش كنم؟؟! جي ميونگ قيافشو درهم كرد و گفت:چرا؟! شين :چون.....اذيت كردن تو تنها هدف خلقت منه!!! سپس خنديد.... جي ميونگ با عصبانيت گفت : آدم دو رو!!! شين : باشه باشه داشتم شوخي ميكردم....ولي ميشه بگي چرا با هي جون ميگردي؟ جي ميونگ : به تو ربطي داره؟! شين : ازش خوشت مياد؟! جي ميونگ : آره!! من هي جون رو خيلي دوست دارم!!.....هرچي باشه از تو يكي خيلي بهتره!!!! شين پوزخندي زد و گفت : معلومه كي بهتره!! يه دفعه چندتا دختر از اونطرف اومدن و گفتن : ا اوپا لي شين!!!....باز اين دختره ي...!!!!! يكي ديگه از دخترا گفت: ايش دختره چندش!!! ديروز با اوپا هي جون رفته اينچونگ و حالا برگشته پيش شين؟؟؟!! يه دختر ديگه گفت:اوپا لي شين بنظر ناراحت مياي!!...مطمئنم بخاطر اين عفريته هست!!!...ميخواي حسابشو برسيم؟؟؟!! جي ميونگ از رفتار بچگانه اونا خندش گرفت و گفت:ميشه بگيد درباره چي داريد صحبت ميكنيد؟؟!....من و اوپا شين هيچ مشكلي با هم نداريم! شين فقط نگاشون ميكرد و پوزخند زده بود... يكي از دخترا اومد جلوتر و گفت: هي اينو ببين!!! داره تو دانشگاه سروري ميكنه!!... يكي ديگه گفت : نه قيافه داره نه پول نه كلاس!!! ديگري گفت : اوپا شين!! من واقعا باور نميكنم تو با چنين دختري دوستي!!هيچيش خوب نيست!!!عين منگلا ميمونه!!فقير گدا !! جي ميونگ بهش برخورد و گفت : هي !!!!!!! داري درباره من حرف ميزني؟؟؟!....من خيلي هم از تو سر ترم!!!! شين ديد داره بحث جدي ميشه جلوي جي موينگ رو گرفت و گفت : آره تو راست ميگي....خيلي شرم آوره كه با جي ميونگ دوست باشم.واسه همينم الان باهاش بهم زدم.خيالتون راحت شد؟....خب بريد. دخترا جيغ زدن و گفتن : واي اوپا راست ميگي؟؟؟؟!!.....بالاخره سر عقل اومدي!!!! سپس همشون با خوشحالي رفتن و كلي به جي ميونگ زبونك انداختن... جي ميونگ خيلي زورش گرفته بود.....با ناراحتي گفت : واقعا انقدر شرم آوره كه باهات دوست باشم؟! شين خنديد و گفت:حداقل بذار رك بگم!.... آره واقعا شرم آوره براي من كه با دختري چون تو دوست باشم!!...البته اين رو گفتم محض اطلاع! چون هيچوقت چنين اتفاقي نميفته.... جي ميونگ كه خيلي ناراحت شده بود بدون اينكه چيزي بگه رفت.... شين تو دلش گفت : نميخواستم ناراحتش كنم!....ولي..... . بعد از كلاس شين رفت خونشون.. پدرش تا اونو ديد اومد جلوش و گفت:شين!! يه دختر برات در نظر گرفتيم!!...دختر رئيس يكي از شركتاي معروفه!....شايعه شده اونم از تو خوشش مياد!!!...اگه تو باهاش ازدواج كني براي شركت خيلي عاليه!!! شين : من قصد ازدواج ندارم. پدرش گفت :فردا صبح براتون يه قرار ملاقات ترتيب داديم!! بايد بري خب؟؟! شين : نه پدر!! من نميخوام ازدواج كنم!!! پدرش : تا كي ميخواي براي هيون جي غصه بخوري؟؟!! اون مرده!!! اينو بفهم!!! تو بايد به زندگيت برسي!! شين : پدر! من اونو فراموش كردم!!....اتفاقا چون ميخوام به زندگيم برسم نميخوام فعلا ازدواج كنم!! پدرش : من مطمئنم ازش خوشت مياد!! بايد باهاش بري سر قرار!! اجباريه!!!! شين عصباني شد و رفت تو اتاقش... . فردا صبح... دوباره چندتا دختر رفتن دور و بر جي ميونگ و همينجور بهش كنايه ميپروندن و مسخرش ميكردن.... شين اونارو ديد و تو دلش گفت:من از هي جون خيلي بهترم!پولدارترم!صدام قشنگتره!!سطح خانوادگيمون هم بالاتره!!...جي ميونگ چطور ميتونه اونو  به من ترجيح بده؟؟!!....اگرچه منم اصلا ازش خوشم نمياد!!... سپس سرشو تكون داد و گفت:اه اصلا به من چه!!! چرا دارم به چنين چيز بيخودي فكر ميكنم!!! همون لحظه هي جون رفت طرف جي ميونگ و گفت: نظرت چيه ناهار رو با هم بريم رستوران؟! جي ميونگ خوشحال شد و گفت: باشه!!...ولي مهمون تو!!!.....من پول همرام نيست.... هي جون :ههه زرنگيا ! سپس هر دو خنديدن... شين زورش گرفت و گفت: ببين چقدر خوشن!! من اصلا از اين زورم گرفته كه گفت هي جون از من بهتره!!!!..................اه شين بيخيال آدم احمقيه ديگه!!! نبايد ازش انتظار چيزاي خوب داشت!!.......شين تو كوتاه بيا اصلا حرف اون مهم نيست....تو بهتريني.....!!! آفرين!!! به خودش كلي اعتماد به نفس داد و رفت.... . ساعت 1 شين تو راه بود كه ديد تو پياده رو همه جمع شدن دور يكي.... ديد دوچرخه جي ميونگ هم اونجاست.... سريع ماشين رو نگه داشت و رفت طرف جمعيت... ديد جي ميونگ روي زمينه!! سريع  گفت:جي ميونگ!!!جي ميونگ!!!چت شده؟؟؟! سپس بلندش كرد و گذاشتش تو ماشينش تا ببرتش بيمارستان.... وسط راه جي ميونگ بهوش اومد با تعجب دور و برشو نگاه كرد تا شين رو ديد گفت : تو اينجا چيكار ميكني؟؟؟! شين گفت:چرا بيهوش شدي؟؟حالت خوبه؟؟؟ جي ميونگ سرش گيج ميرفت حالش خوب نبود گفت: لطفا ماشينو نگه دار! شين ماشينو نگه داشت و گفت:نميخواي بري بيمارستان؟؟!...بگو چرا غش كردي؟؟!! جي ميونگ پياده شد.اونجا يه پارك بود رفت طرف پارك و روي يه نيمكت نشست... شين كنارش نشست و گفت: اتفاقي افتاده؟؟! يه چيزي بگو!!! بغض تو گلوي جي ميونگ پيچيده بود و بشدت ناراحت بود. شين آهي كشيد و گفت:هي تو چته؟؟!....خب يه چيزي بگو!!!

يه دفعه جي ميونگ زد زير گريه و گفت : اصلا باورم نميشه!!! اين امكان نداره!!!منطقي نيست!!!!

 قسمت 11

شين با تعجب گفت:چي؟؟!...بگو چي شده؟؟!! جي ميونگ با گريه گفت:بهم گفتن پدر و مادرت ، والدين واقعيت نبودن.......تو پرورشگاهي هستي.... شين : كي اينو بهت گفته؟؟؟!!شايد دروغ باشه!!! جي ميونگ : نه ! دليلي كه آورد منطقي بود......!ولي نميتونم باور كنم!!! جي ميونگ همينجور گريه ميكرد و آروم نميشد.... شين دلش براش سوخت و دستشو گرفت.... كلا يادش رفته بود كه بايد ميرفت سر قرار با اون دختره و هي جون هم همينطور منتظر جي ميونگ بود. . هي جون كه خيلي دلش شور ميزد همينجور به موبايل جي ميونگ زنگ ميزد. جي ميونگ موبايلشو تو ماشين جا گذاشته بود. شين رفت تو ماشين تا كيف جي ميونگ رو واسش ببره  كه ديد هي جون 20 بار زنگ زده به موبايل جي ميونگ... تا موبايل رو برداشت هي جون دوباره زنگ زد. شين تو دلش گفت:آخي...!!ببخشيد جي ميونگ نتونست بياد رستوران.......وااااااااي رستوران!!!!قرارم رو يادم رفت!!!!! آهي كشيد و گفت:حالا بذار حال اين بچه پررو رو بگيرم...بعدا قراره رو يه كاريش ميكنم. سپس تلفن رو جواب داد :سلام! هي جون با مكس گفت : شما ؟! شين : من لي شين هستم. با جي ميونگ رفتيم بیرون.موبايلش تو ماشين جا گذاشته بود....نگران نباش.اون خوبه. هي جون كه بشدت تعجب كرده بود گفت:ب باشه!!...ممنون...خداحافظ.. و تلفن رو قطع كرد. شين پريد بالا و گفت: ايول ايول!!!!خوب حالش جا اومد!!!! سپس رفت پيش جي ميونگ.يكم آرومتر شده بود. بهش گفت:يه قرار داشتم!بخاطر تو نتونستم برم!!! جي ميونگ با ناراحتي گفت: واقعا متاسفم ! شين : بهتر !!! اصلا دلم نميخواست برم! جي ميونگ : با كي قرار داشتي؟ شين : با يه دختر رئيس يكي از شركتاي مهم  !! جي ميونگ گفت :چرا ؟!! شين : پدرم مجبورم كرده با اون قرار بذارم.تا همديگرو بشناسيم و درآينده ازدواج كنيم!!! جي ميونگ سرشو تكون داد و گفت : حتما بايد دختر پولدار و با كلاسي باشه!!!.....اميدوارم با هم خوشبخت بشيد.... شين ناراحت شد و با لحن تندي گفت: آره !!! اون از اون تيپ دخترايي هست كه به من ميخوره!!! جي ميونگ : چرا عصباني ميشي؟؟؟!من كه چيزي نگفتم!! شين : نه حقيقتو گفتي!چون من هيچوقت حاضر نيستم با كسي كه سطح خانوادگيش از من پايين تره ازدواج كنم! جي ميونگ : خوبه! شين : خب بگذريم!.......الان خوبي؟ديگه به اون قضيه فكر نكن! جي ميونگ :حالا ميفهمم چرا مادرم انقدر نسبت به من خونسرد بود و محبتي نداشت و رفت ازدواج كرد.اون الان يه بچه داره. زماني كه قرار بود يكي به پدرم خون بده گفتن بايد يكي از اعضاي خانواده باشه!ولي گفتن من نميتونم بهش خون بدم!حالا دليلشو ميفهمم.....و الان بهتر شد!!چون هميشه شرمم ميشد بگم اين مادرمه!!! شين : متاسفم.....اميدوارم زود بتوني با اين قضيه كنار بياي... دوباره نزديك بود جي ميونگ گريش بگيره....جلوي خودشو گرفت و گفت : من خيلي مزاحمت شدم!....لطفا برو...شايد هنوزم بتوني به قرارت برسي! شين : نه ديگه خيلي دير شده.حالا چجوري واسم جبران ميكني؟!!بخاطر تو بود ديگه!! جي ميونگ با ناراحتي گفت : حوصله ي شوخي ندارم!... شين : من بخاطر تو قرارمو از دست دادم!! وقتم هدر رفت !! جي ميونگ : مگه من گفتم دنبالم بيا؟؟؟! از اولش خودت اومدي!! ميخواستي نياي و منو به حال خودم بذاري !! شين : وقتي تو بيهوش بودي كه نميتونستم ولت كنم و برم!! انقدرا سنگدل نيستم كه !!! جي ميونگ سرشو تكون داد و گفت :هميشه دنبال منفعتي! سپس رفت... شين نشست سر جاش و گفت : داشتم باهاش شوخي ميكردم!!!چرا اينجوري كرد؟!....آره خب چون ناراحته  و اعصابش تريش تريشه!!! -------- وقتی شین رفت رفت خونه ،پدرش محكم زد تو گوشش و گفت:براي چي نرفتي سر قرار؟؟!!فكر نميكني منم آبرو دارم؟؟!!تو خيلي گستاخي پسر!!! شين سرشو آورد پايين و گفت: متاسفم!يه مشكلي برام پيش اومده بود...! پدرش با عصبانيت سرش داد زد: فردا عصر سعي ميكنم يه قرار ديگه واستون ترتيب بدم!!اگه باز نرفتي خودت ميدوني!!!!...خيلي نااميدمكردي شين!! ------- فردا صبح... جي ميونگ رفت پيش هي جون و گفت :هي جون!!!بخاطر ديروز متاسفم!!.....راستش.... هي جون حرفشو قطع كرد و گفت : مهم نيست! جي ميونگ گفت :ناراحت شدي؟!!منو ببخش برام مشكلي پيش اومده بود!!! هي جون با عصبانيت از جاش بلند شد و گفت: گفتم مهم نيست!!!فراموشش كن!! سپس از اونجا رفت... جي ميونگ نشست روي يه نيمكت و گفت :چرا اينجوري حرف زد؟!حتي نذاشت علتشو بگم!!! ------- بعد از كلاس رقص جي ميونگ رفت خونه.وسط راه از دور ديد يه مرد بيرون از خونشون ايستاده و داره چندتا كارتون پر از عكس رو ميندازه تو سطل آشغال! بعد از اينكه مرد رفت داخل خونه...جي ميونگ از جلوي خونشون رد شد...درهمين حال چشمش افتاد به يكي از عكسا كه كنار سطل افتاده بود. خم شد و برش داشت... عكس يه دختر و پسر جوون بود.قيافه ي دختره براي جي ميونگ آشنا بود.پشت عكس يه نوشته كوتاه بود. نوشته بود:"تقديم به عشق عزيزم هيون جي!تولدت مبارك" جي ميونگ تا اسم هيون جي رو ديد شوكه شد و چند بار به عكس دختره نگاه كرد با تعجب گفت : جريان چيه؟؟!!هيون جي؟؟؟اون واقعا همون هيون جيه كه شين عاشقش بود؟؟؟!! سپس سريع از توي سطل آشغال بقيه ي عكس ها رو برداشت.گذاشت توي كيفش و سريع از اونجا رفت.. وقتي رسيد خونه تمام عكس هارو به دقت نگاه كرد.پشت همه ي عكسا نوشته هاي عاشقونه بود. بين اون عكسا يه نامه هم بود. توش نوشته بود :"هيون جي!! يا با لي شين تموم كن!يا من هيچوقت برنميگردم كره!خوشم نمياد همش با اون ميگردي!!ميدونم همش ظاهره و واسه ي خوشبخت شدنمون داري اينكارو ميكني!ولي من ديگه طاقت ندارم!!بهتره زود تمومش كني!باهاش ازدواج نكن!! جي ميونگ بعد از خوندن اين نوشته حسابي شوكه شد و به فكر فرو رفت... اصلا چيزي رو كه خونده بود باور نميكرد و نميدونست منظورش از اون حرف چي بوده! همينطور كه عكسا رو ميذاشت كنار هم ديد يه نامه ي ديگه هم هست!! برداشت و سريع خوند :"اين آخرين نامه ي منه كه واست فرستادم.منو ببخش كه مدتي محلت نذاشتم و بي دليل تركت كردم.من مدت زيادي زنده نخواهم بود.شايد تا حداكثر يه ماه.منو فراموش كن.مراقب خودت باش!....خداحافظ...." جي ميونگ خيلي گيج شده بود.تمام فكرش اين چيزا بود و نميدونست چيكار كنه. -------- روز بعد.... همه ي عكسارو با خودش برد دانشگاه.گذاشته بود وسط كتابش و به جاي اينكه به درس گوش بده به عكسا نگاه ميكرد. يه دفعه استاد صداش زد :لي جي ميونگ!!چرا داري به كتابت نگاه ميكني؟!حواست اصلا به درس نيست!! جي ميونگ به خودش اومد و كتاب رو بست و گفت :عذرميخوام.يكم حالم خوب نيست! وقتي كلاس تموم شد هي جون جلوش ايستاد و گفت:جي ميونگ چي شده؟! جي ميونگ : تو كه گفتي مهم نيست!!!پس تنهام بذار!!! هي جون :متاسفم!خيلي عصباني بودم! جي ميونگ:دارم ديوونه ميشم!!خيلي خستم!!واقعا نميدونم چيكار كنم!!! هي جون:بگو چي شده؟!! جي ميونگ:دوتا اتفاق افتاده كه هردوش منو گيج كرده!!!نميدونم به كدوم فكر كنم!!! هي جون:شايد من بتونم كمكت كنم! جي ميونگ:هي جون!!!بنظرت اگه يه نفر عاشق يكي باشه ولي اون طرف براي يه هدف باهاش بوده باشه.......اه نه هيچي ولش كن!!! هي جون با تعجب گفت:چي؟!!جي ميونگ واقعا حالت خوب نيست!!!نكنه عاشق شدي؟؟؟!!!!! جي ميونگ :نه اصلا!!!!!!! سپس سريع رفت.... عصر شين رفت كافي شاپ سرقرار با اون دختره... دختره يه لباس خيلي شيك پوشيده بود و منتظر شين بود.شين اومد و نشست رو صندلي. سپس گفت :بابت ديروز عذرميخوام نتونستم بيام.مشكلي برام پيش اومده بود. دختره لبخندي زد و گفت :اشكالي نداره!!پيش مياد ديگه!! شين: خب......از خودتون بگيد! دختره :اسم من لي هانا هست. شين گفت :از آشناييتون خوشبختم! تا مدتي همينجور صحبت ميكردن كه موبايل شين زنگ خورد... قطعش كرد. دوباره زنگ خورد.... جي ميونگ بود. شين آهي كشيد و گفت :ببخشيد چند لحظه!! تلفن رو جواب داد گفت :ببخشيد لطفا بعدا تماس بگيريد. جي ميونگ سريع گفت :شين شين شين!!!بايد همين الان باهات حرف بزنم فوريه!!! شين :الان تو يه جلسه اداري هستم!بعدا زنگ بزنيد لطفا! سپس تلفن رو قطع كرد. نفس عميقي كشيد و گفت :خب...چي داشتيم ميگفتيم؟! همون لحظه يه دفعه يكي دست گذاشت روي شونه ي شين!! شين برگشت و پشت سرشو نگاه كرد. جي ميونگ پشت سرش ايستاده بود.تا اونو ديد شوكه شد و با تعجب گفت :تو قطعا يه روحي نه؟؟!!....اينجا چي كار ميكني؟؟!!از كجا پيدام كردي؟؟! جي ميونگ با عصبانيت گفت :دروغگو!!! كه تو يه جلسه اداري هستي آره؟؟!!!



قسمت ۱۲

شین به لکنت افتاد و گفت:آ....خب معلومه!!! این یه جلسه اداری هست!درمورد شرکت پدرمه!!!! هانا گفت :ایشون.....کی هستن؟! شین : ببخشید خانم کیم!یه سوءتفاهمی پیش اومده... سپس رو کرد به جی میونگ و گفت:بعد از اینکه کارم تموم شد میام...برو... جی میونگ سرشو کج کرد و گفت :از کی تا حالا به کارهای شرکت پدرت علاقه مند شدی؟! هانا گفت :این یه جلسه اداری نیست!.... شین دست و پاشو گم کرد و گفت :نه !!این یه قرار اداریه!!!ما داشتیم درمورد شرکت حرف میزدیم!!....هی دختر برو دیگه!!!!! جی میونگ :پس مزاحمتون نمیشم!....میرم... هانا عصبانی شد و به شین گفت :چرا دروغ گفتی؟!...این یه قرار اداری نیست!...نکنه تو....؟؟! شین بهش برخورد و گفت :نه اصلا!!!!....نمیخوام درموردم فکر بد کنه اون هم دانشگاهیمه ممکنه به بقیه بگه!....من قصد ازدواج ندارم.ببخشید من دیگه باید برم... سپس از جاش بلند شد و رفت دنبال جی میونگ... جی میونگ بیرون از کافی شاپ ایستاد دید شین داره میاد طرفش... شین رسید و گفت :دلت خنک شد؟؟!...خوب قرارمو به هم زدی!! جی میونگ : داشتی دروغ میگفتی مگه نه؟!....اون همون دختره دوست پدرته که باید باهاش ازدواج کنی!آره؟! شین آهی کشید و گفت :آره!!خوب مغزت کار میکنه!!!! جی میونگ آروم گفت:آآآآآه خیلی خوشگل بود!!!...لباسش واقعا عالی بود... شین نگاش کرد و گفت :بهش حسودیت میشه؟! جی میونگ :نه!!!! شین :آره معلومه...!! جی میونگ : هی شین!!کارت دارم!!!!....باید چند تا عکس و نامه رو که روی زمین پیدا کردم بهت بدم!امیدوارم بتونی باهاشون کنار بیای!! شین با تعجب گفت :عکس؟؟...چه عکسی؟! جی میونگ عکس هارو از کیفش درآورد و بهش داد... سپس رفتن سوار ماشین شین نشستن. جی میونگ گفت : نمیدونم کار درستی میکنم یا نه!ولی بنظرم بهتره که بدونی!! شین با تعجب به عکسا نگاه کرد و گفت : این........این.........هیون جیه؟؟!!!! جی میونگ :آره شین! اینا همه نشون میده هیون جی هیچوقت عاشقت نبوده...داشته بهت خیانت میکرده...علت اینکه خودکشی کرده هم این بوده که چون معشوقش سرطان داشته و مرده! شین که شوکه شده بود گفت :چی؟.....تو.....داری درمورد چی حرف میزنی؟؟!! جی میونگ :نامه هارو بخونی میفهمی...شین....منو ببخش.....بنظرم باید بدونی.... شین همینجور ماتم زده به عکسا نگاه میکرد...گیج شده بود و نمیدونست چیکار کنه... جی میونگ در ماشین رو باز کرد و گفت :من دیگه میرم...مراقب خودت باش! . شین خیلی حالش بد شده بود..دوباره تمام خاطراتش براش زنده شده بود و چند روزی تو فکر بود... ----------- بعد از یک هفته... جی میونگ همینجور نگران بود و به شین فکر میکرد چون از اون موقع به بعد دیگه شین نیومده بود دانشگاه و هیچکس ازش خبری نداشت... جی میونگ رفت خونشون ولی مادرش گفت رفته همین اطراف قدم بزنه... پس سریع دوید و رفت...همه جا رو نگاه میکرد تا پیداش کنه... تا اینکه دید یه جا نشسته و همینجور داره نوشیدنی میخوره و کاملا مسته... دوید طرفش و لیوان رو ازش گرفت و گفت :بسه دیگه!!!! تمومش کن!!!.....متاسفم....نباید بهت میگفتم!! شین گفت :میخوام بنوشم....بهم بده... جی میونگ داد زد :فکر میکنی اگه همینجور خودتو اذیت کنی و زجر بکشی هیون جی زنده میشه تا بتونی انتقام بگیری؟؟!!! شین گفت :ازش متنفرم!! جی میونگ :لطفا فراموشش کن!!....باشه؟؟! شین با عصبانیت داد زد : از اینجا برو!!!!!! ازت بدم میاد!!!!! از همه ی دخترا متنفرم!!!! جی میونگ داشت گریش میگرفت خودشم نمیدونست چرا... سریع روشو برگردوند و رفت... . . روز بعد شین بازم  حاضر نشد... جی میونگ عصبانی شد و قبل از اینکه مربی وارد سالن بشه از اونجا فرار کرد و رفت خونه ی شین... مادر شین درخونه رو باز کرد،با تعجب گفت :بازم تو؟ جي ميونگ اداي احترام كرد و گفت :سلام! ببخشيد خانم لي! لي شين خونست؟! مادر شين : آره... جي ميونگ : من همين الان بايد هر جور شده ببرمش دانشگاه!! مادر شين :تو خيلي باهاش صميمي هستي؟! جي ميونگ :ما دوستاي عادي هستيم! مادر شين :اون نميخواد بره دانشگاه!هيچ تلاشي فايده نداره....فقط اگه بفهمم كدوم عوضي اون عكسارو بهش داده!!!!ميكشمش!!!!! جي ميونگ آب دهانشو قورت داد و گفت :من....ميتونم راضيش كنم بياد!!هر جور شده ميبرمش دانشگاه!! مادر شين اتاق شين رو به جي ميونگ نشون داد و بعد رفت... جي ميونگ در زد... شين داشت توي اتاقش پيانو ميزد يه دفعه همه جا ساكت شد....شين گفت : كيه؟ جي ميونگ بدون اينكه چيزي بگه در رو باز كرد و با لبخند گفت :سلام!!!!!!!!!! شين شوكه شد و گفت : تو اينجا چي كار ميكني؟؟!من كه نگفتم بيا تو!!! جي ميونگ :ولي در زدم!! شين :چرا اينقدر تو كارام دخالت ميكني؟؟!!! جي ميونگ رفت طرفش دستشو گرفت و گفت :زود باش!!!!بلند شو بايد بريم دانشگاه!!!! شين دستشو محكم كشيد و گفت : نه!!! من نميخوام برم!!! اومدي فقط اينو بهم بگي؟!! جي ميونگ كمي فكر كرد و گفت :شين!! خب ميدوني.......يه اتفاق بدي افتاده!! شين : چي؟ جي ميونگ :خب.............................. شين : خب چي؟؟! جي ميونگ : دوستت هيونگ تو دانشگاه با يكي بدجور دعواش شده!!!!! شين پوزخندي زد و گفت :خب چه ربطي به من داره؟؟! جي ميونگ :هانا اومده بود دانشگاه!!!!!سراغتو ميگرفت!!!چند نفر فهميدن !! شين : برام مهم نيست! جي ميونگ : اگه امروز نياي كلاس مربي از گروه اخراجت ميكنه!!! شين : خوانندگي روياي هيون جي بود.چون اون دوست داشت منم تصميم گرفتم خواننده بشم.ديگه علاقه اي ندارم! جي ميونگ : امروز تولدمه!!! شين : خب چه ربطي داشت؟؟؟!! جي ميونگ عصباني شد و گفت :خيلي سنگدلي!!! يعني هيچي برات مهم نيست!!!....حالا اينارو بگذريم!!!حداقل بهم ميگفتي تولدت مبارك!!!! ايييييش شين سرشو تكون داد و گفت :لي جي ميونگ حتم دارم ديوونه شدي!! جي ميونگ :خوانندگي راهيه كه تو شروعش كردي و حالا بايد تا آخرش بري!!!! شين : نميخوام! جي ميونگ رفت طرفش و به زور كشيدش طرف در... شين با عصبانيت گفت :هي!!!!!داري چيكار ميكني؟؟؟ولم كن!!!!!......اه چه زوري داره!!! جي ميونگ با تمام قدرت اونو ميكشيد و ميگفت: هر جور شده بايد با خودم ببرمت!!! جي ميونگ دست شين رو ميكشيد وشين همينجور مقاومت ميكرد... تا اينكه يه دفعه هر دو خوردن به قفسه هاي كتاب و لباس جي ميونگ گير كرد به يه ميله و قسمتيش پاره شد... شين محكم بازوهاي جي ميونگ رو گرفت و چسبوندش به ديوار تا اومد يه چيزي بگه همون لحظه مادر شين سريع در رو باز كرد و گفت : اينجا چه خبره؟؟؟!!! هر دوشون نگاه مادر شين كردن... مادرش با تعجب گفت:شما.....دارين چيكار ميكنين؟؟! شين خودشو جمع و جور كرد و رفت عقب... جي ميونگ فهميد لباسش پاره شده سريع دستشو آورد جلو تا قسمتي كه پاره شده ديده نشه... مادر شين گفت :پرسيدم شما داشتين چيكار ميكردين؟؟؟!! جي ميونگ اخم كرد و گفت :شين ميخواست منو بزنه!!!! شين سريع گفت :دروغ نگو!!!تو بودي كه داشتي منو هل ميدادي!!! جي ميونگ حواسش نبود دستشو آورد بالا تا موهاشو درست كنه مادر شين لباسشو ديد... با تعجب گفت :لباست....؟؟؟!!!چرا....؟؟؟!!! جي ميونگ سريع يكي از دستاشو گرفت جلو لباسش و با يه دست ديگش اشاره كرد به شين. مادر شين با عصبانيت نگاه شين كرد و گفت :تو......!!!!!!!!!


قسمت ۱۳


شين هول كرد و گفت:نه!!!!!من اينكارو نكردم!!!! جي ميونگ يواش يواش رفت طرف در... مادر شين گفت : شما دو تا....!داشتين چيكار ميكردين؟؟؟؟!؟!!! شين يه دفعه نگاه پنجره كرد و گفت : ا اون دختره كيه؟؟؟داره مياد تو خونه!!!! همون لجظه مادر شين با تعجب نگاه پنجره كرد... شين سريع دست جي ميونگ رو گرفت و دويدن بطرف درب خروجي خونه... مادرشين تا روشو برگردوند ديد نيستن...يه لبخند زد و گفت:حداقل خوبيش اينه كه باعث شدم بره دانشگاه! جي ميونگ خيلي موذب بود چون جلوي لباسش پاره شده بود....شين كه عصباني بود داد زد :همش بخاطر توئه!!!مادرم فكر بد كرد!!!حالا چيكار كنم؟؟؟! جي ميونگ :شين!!!لباسم پاره شده!!!يه كاري كن!!داره آبروم ميره!!تا آخرش كه نميتونم دستمو بگيرم جلوي لباس!!! شين ايستاد يه نگاه كرد سپس گفت :حقته!!!حالا هم تاوانشو پس بده!!!...ميريم دانشگاه!! جي ميونگ با تعجب گفت :چي؟؟؟؟!!!دانشگاه؟؟؟؟!!!من نميام!!!با اين وضع!!!!! شين :مگه نميخواستي منو به زور ببري؟؟!خب حالا هم من تورو به زور ميبرم!! جي ميونگ:تو هم كيف و كتاب همرات نيست!!! همينجور آروم راه ميرفتن تا به سر خيابون برسن و تاكسي بگيرن. بعد از چند دقيقه جي ميونگ گفت:لي شين!! شين :ديگه چيه؟؟! جي ميونگ: نميخواي دستمو ول كني؟! شين به خودش اومد....اصلا حواسش نبود...خودشو به اون راه زد و گفت :ميترسم فرار كني و باهام نياي دانشگاه! جي ميونگ دستشو كشيد و گفت :من فرار نميكنم!!!مگه مثل توام؟! شين جي ميونگ رو هل داد اونطرف و گفت :نزديك من نيا! جي ميونگ :چرا؟ شين :هميشه عين فقر بيچاره ها ميموني!حالا هم كه لباست پاره شده شدي عين گداهايي كه فرار كردن!آخي!!...ميدوني؟اصلا خوبيت نداره كسي من رو با تو ببينه!من آبرو دارم! جي ميونگ از اين حرف شين خيلي ناراحت شد و ديگه اصلا حرف نزد... بعد از چند دقيقه رسيدن به خيابون و سوار تاكسي شدن.شين كه فهميده بود حرفش خوب نبوده مدام ميزد به جي ميونگ و ميگفت: هي!!جدي نگير شوخي ميكردم!! ولي جي ميونگ خيلي ناراحت شده بود. وقتي رسيدن دانشگاه  هي جون رفت طرف جي ميونگ و گفت :چرا از دانشگاه رفتي؟؟!!...جي ميونگ!!!....مربي اخراجت كرد!!! جي ميونگ شوكه شد با لكنت گفت :چ چي؟؟!!!!!!! شين قيافه ي مغرورانه به خودش گرفت و چيزي نگفت و رفت... هي جون با عصبانيت گفت :بخاطر اون خودشيته بود آره؟؟؟؟!!!!! جي ميونگ سرشو آورد پايين و چيزي نگفت. هي جون:حسابشو ميرسم!!!! سپس رفت طرف شين تا بزنتش.. جي ميونگ سريع جلوشو گرفت و گفت :نه!!!!لطفا نرو!!!ولش كن!!!خواهش ميكنم!!!!! هي جون داد زد :تا كي ميخواي بخاطر اون احمق تحقير بشي؟!! ايندفعه ديگه نميذارم!!!! جي ميونگ محكم تر گرفتش و گفت :با مربي صحبت ميكنم!!لطفا با لي شين كاري نداشته باش!! هي جون: چرا؟! چرا طرف اونو ميگيري؟!! جي ميونگ :من طرفشو نگرفتم!فقط نميخوام دعوا كنيد... هي جون: من خودم با مربي صحبت ميكنم.نگران نباش. دانشجوها تا جي ميونگ رو ميديدن مسخرش ميكردن و ميگفتن بي انضباط!!! همه ميگفتن كه جي ميونگ كلا يه آدم ديگه شده و دائم داره بي انضباطي ميكنه... . . روز بعد جي ميونگ رفت پيش مربيشون تا براش توضيح بده. تا ديدش مربي بهش گفت : اينجا چيكار ميكني؟!...برو سالن! جي ميونگ با تعجب گفت :چي؟؟!...ولي...مگه نگفتيد كه من اخراج شدم؟! مربي :درسته!لي جي ميونگ اصلا ازت توقع نداشتم!.. جي ميونگ :پس چي شد نظرتون عوض شد؟؟! مربي:به لطف يكي از دانشجو ها عذرتو قبول كردم! جي ميونگ نفس عميقي كشيد و گفت :آه هي جون!!... موبايل مربي زنگ خورد و اونم جواب داد... جي ميونگ هم خداحافظي كرد و رفت تو سالن تا آماده بشه... ديد صداي دعوا مياد...از سالن اومد بيرون ديد هي جون و لي شين دست به يقه شدن و دارن همديگه رو ميزنن...!! هي جون يقه ي شين رو گرفته بود و ميگفت :تو يه آشغالي!!!! اگه منو اخراج كنن اصلا برام مهم نيست!!!مهم اينه كه بالاخره جرات كردم بزنمت و حالتو جا بيارم!!! شين فقط لبخند زده بود و هيچ كاري نميكرد. هي جون شين رو هل داد و گفت :فكر كردي حالا خيلي پولدارين و بابات هم رئيس دانشگاست بايد همه بهت احترام بذارن؟؟؟



برچسب‌ها: Narcissistic prince

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ